خرید بک لینک

درباره سایت

پست موقت

آخرین مطالب

امکانات وب

دیروز بعد از ظهر آماده شدم با داداش و بچه ها رفتیم خونه آبجی.

همین که وارد خونه شدیم فاطمه رو دیدم دراز کشیده بود یه بالشت کوچولو هم زیر پاش بود.پای فاطمه بخیه خورده و وحشتناک گوشتش کنده شده.رفتم سمت فاطمه که ببوسمش یهو زهرا خانوم از دور پرید خودشو انداخت تو بغلم.آخه چه قدر این بچه مزه میریزه.

فعالیت های زیست رو تو همون سر و صدای بچه ها خوندم.یه نمونه سوالم حل کردم کتابم رو جمعش کردم.دیگه واقعا خسته شده بودم از زیست.

#خدایا-شکرت

شب سر سفره بودیم که گفتم الان والیبال میاد .آبجی گفت نه الان نمیاد نه و ده دقیقه میاد.زدن شبکه سه هنوز نیومده بود.آبجی میگه تو بشین تو حرص نخور.میگه محمد مهدی هم از تو یاد گرفته هر شب میشینه والیبال رو نگاه میکنه.میگفت اون شب خونه تنها بوده نشسته تنهایی والیبال رو نگاه کرده.حرف دهنش هم شده یه اسپک از امیر غفور.

والیبال که شروع شد رفتیم جلو تلویزیون با بچه ها نشستیم.جالب بود هر امتیازی که ایران میگرفت من یه جیغ میزدم اونا هم منو همراهی میکردن دست میزدن.همش هم سوال میپرسیدن.و شعرهایی که سادات درست کرده بود و با هم بلند بلند میخوندن.و جیغ هایی که خیلییییی بنفش بود.

ست آخر بودیم که داداش گفت مامان بریم؟مامان هم گفت آره بریم. تو راه خونه بودیم که آبجی اس داد ایران برد.خیلییییییی خوب بود.یه پیروزی شیرین دیگه.

برچسب: نویسنده: هیراد دادخواه تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی