
نمیدونم چرا اینجوریه؟
فقط دلم میخواد زود این امتحان نهایی ها تموم بشه و نتایج بیاد راحت بشم.

دلم عروسی میخواد.خیلییییی هوس عروسی رفتن کردم.از اون عروسیا که هرجا دلم بخواد بدون اجازه مامان میتونم برم.از اونایی که با فاطمه صدای قهقه هامون رو همه میشنون و برمگیردن نگاه میکنن.از اونا که همه میان دنبالم میگن بیا پیش ما و من بدون اجازه مامانم بلند میشم میرم و تا اخر عروسی مامانو نمیبینم.از اون عروسیایی که همه میخواد چشاشون در بیاد از حسودی.


اون عروسیا که همه آشنان.هریه قدم که برمیداری صدنفر بوست میکنن و صورتت کثیف میشه.بعدشم تا جایی که میتونی به بوسهاشون میخندی.
اون عروسیا که همه التماسم میکنن بیا برقصیم دیگه.و منم بازم از جام بلند نمیشم.
از اون عروسی ها که حالم از خانومای پیله و مزاحم بهم میخوره.همونایی که عروسی اومدن رو فقط واسه دختر پسند کردن میان. واخم هام که از هم باز نمیشه وقتی نگام میکنن.و بعدش تا جایی میتونیم با فاطمه بهشون میخندیم.


+من خیلییییی هوس عروسی رفتن کردم.
+خبر خوب اینکه عروسی خواهر زن داداش نزدیکه.از همون عروسیا که خیلی هوس کردم.
برچسب:
نویسنده: هیراد دادخواه