
چه قدر حجمش زیاد بود داشتم دیوونه میشدم.تازه هنوز فعالیت ها رو نخوندم.
مامان رفته خونه آبجی و من خونه تنها موندم که زیست رو تموم کنم.طبق معمول نازنین زهرا و فاطمه اومدن پیشم موندن.منم مدام تکرار میکردم بچه ها ساکت باشین تا زود تموم بشه و گرنه به این زودی تموم نمیشه.

الان تازه زیست رو تموم کردم و با نازنین زهرا اومدیم بالا تو اتاقم.نازنین زهرا داره فضولی میکنه و خودکار های روی میزم رو برمیداره روی دستش امتحان میکنه ,همش جلو آینه است خودشو نگاه میکنه و باز میاد طرف من سوال میپرسه.مدام تکرار میکنه آبجی ساعت چند؟واسه رفتن به خونه آبجی عجله داره.

قراره بعدا من با زن داداش و بچه ها بریم خونه آبجی و از فاطمه خبر بگیریم.

من واقعا موندم چی بپوشم؟؟؟؟؟نازنین زهرا هم میره در کمدم رو باز میکنه میگه آبجی اینو بپوش دودقیقه بعد نظرش عوض میشه.

برچسب:
نویسنده: هیراد دادخواه