57 - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:36
خیلیییی راحت از همه چی خسته شدم.نمیدونم چرا اینجوریه؟ فقط دلم میخواد زود این امتحان نهایی ها تموم بشه و نتایج بیاد راحت بشم. دلم عروسی میخواد.خیلییییی هوس عروسی رفتن کردم.از اون عروسیا که هرجا دلم بخواد بدون اجازه مامان میتونم برم.از اونایی که با فاطمه صدای قهقه هامون رو همه میشنون و برمگیردن نگاه م
59 - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:36
نمیدونم بعضی ها راجب خودشون چی فکر میکنن؟ نمیدونم چه قدر خدا رو میشناسن؟؟؟؟اصلا میدونن خدا کی هست؟؟؟؟ هرچند تصمیم داشتم وبم رو کلا واسه همیشه حذف کنم ولی با راهنمایی دوستای خوبم تصمیم گرفتم وبم رو نگه دارم. فهمیدم آدم بی ادب و بی شخصیت همه جا پیدا میشه. فهمیدم آدمای مجازی از آدمای واقعی دورم حسود تر
61 - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:36
بالاخره موفق شدم زیست رو تمومش کردم.چه قدر حجمش زیاد بود داشتم دیوونه میشدم.تازه هنوز فعالیت ها رو نخوندم. مامان رفته خونه آبجی و من خونه تنها موندم که زیست رو تموم کنم.طبق معمول نازنین زهرا و فاطمه اومدن پیشم موندن.منم مدام تکرار میکردم بچه ها ساکت باشین تا زود تموم بشه و گرنه به این زودی تموم نمیش
62 - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:36
دیروز بعد از ظهر آماده شدم با داداش و بچه ها رفتیم خونه آبجی.همین که وارد خونه شدیم فاطمه رو دیدم دراز کشیده بود یه بالشت کوچولو هم زیر پاش بود.پای فاطمه بخیه خورده و وحشتناک گوشتش کنده شده.رفتم سمت فاطمه که ببوسمش یهو زهرا خانوم از دور پرید خودشو انداخت تو بغلم.آخه چه قدر این بچه مزه میریزه. فعالی
63 - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:36
خیلیییی خوشحالم که امتحان ها داره تموم میشه.دیگه واقعا خسته شدم.حوصله هیچی رو ندارم. دلم میخواد زود تموم بشه و نتایج بیاد راحت بشم.یه نفس راحت بکشم. کلی برنامه دارم واسه بعد امتحاناتم.اول که باید کیس کامپیوتر رو با فاطمه ببریم واسه ویروس کشی و نصب دوباره ویندوز و یه کوچولو کارای اضافه دیگه. بعدشم بر
پست آخر - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:36
هر چی فکر میکنم میبینم کنکور بچه بازی نیست. امتحان نهایی هم نیست که دوباره گند بزنم بگم اشکال نداره . الان دقیقا رسیدم به همون جایی که میگفتم مهمه.همون چیزی که همیشه حرفش بود. 12ساله دارم درس میخونم,سر صبح بیدار میشم,تو گرمای بهار و سرمای زمستون,از مهمونی رفتنام زدم,از مسافرت رفتن هام,از خوش گذرونی
48 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
آخه چه قدر گیتار زدنت قشنگه.تو چه قدر مهربونی که واسه من گیتار زدی. یه آرامشی توی گیتار زدن تو هست عجیب. گرفتن تارها. مهربونی صدات. خیلیییی دوست دارم. مرسیییییی عزیزم. مرسییییی که واسم گیتار زدی. مرسییییی که کارتون رو تقدیم من کردین.
49 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
فقط برای یه تشکر ساده:درحالی که من اینجا خیلی ساده نشستم و هر روز یه پست میذارم خیلی از بچه ها هستن با همین پستای من خوشحال میشن.اینکه از بودن من خوشحالن. اینکه بهم میگفتن ندا وبتو تعطیل نکن.اینکه انیقدر لطفشون زیاد این خاطرات چرت و پرت منو میخونن. اینکه هم این وبمو میخونن.هم اون وب. هم تو سامانه ان
50 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
#خستم از همه چیز#خستم از همه #از همه ..... #خیلی چیزا تو زندگی ارزش تجربه کردنش رو ندارن. فهمیدم خیلیییی چیزا دخترانگی های وجودم رو بهم میریزه. آرامشم در کنار بودن مامان رو بهم میریزه. من تازه دارم میفهمم من خیلی بچه ام. خسته ام از این وبم. از اون وبم. اصلا چرا وب داشته باشم؟ این همه ادم وب ندارن م
51 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
با این همه امتحان های نهایی و سخت تا اسم والیبال میاد از همه چیزم میزنم فقط به عشق والیبال.همه ی بحث های والیبالی رو دوست دارم. فقط یه نفر به بازیکنان تیم ملی توهین کنه زندگیشو خراب میکنم.همه میدونن با اینکه بلد نیستم والیبال بازی کنم ولی خوب بلدم حمایتشون کنم چه ببرن چه ببازن من بازم با تمام وجودم
52 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
خوشحالی و امتحان خیلییی آسون ادبیات.خدایا شکرت. دیروز به سختی ادبیات رو تموم کردم و هر درس رو فقط روخونی میکردم درست شبیه زمانی که روزنامه میخونی.با یه اعتماد به نفس بالا میگفتم مامان من چه بخونم چه نخونم این یکی رو بلدم.مامان هم به حرفم اعتماد داشت هیچی نمیگفت چرا همش پای اینترنتی.خوشحال بودم.والبت
53 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
♥ چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 10:38 توسط شیدا:
54 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
چه قدر سخته ماه رمضون باشه.همه از سفره های سحرشون بگن که چه قدر دور همدیگه خوش میگذره.ولی تو فقط خودت بدونی و خودت که چه قدر سحرها زشتن. چه قدر سخته که وقتی آلارم گوشی صداش بلند میشه واسه بلند شدن بگی وای باز دوباره سحر شد؟تو باشی و تنهاییات و سفره ای که همه ی ادمای دورش بزرگ شدن و دیگه هرکس سر زندگ
55 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
پست موقت - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد و آشنایی پیدا نشه.
56 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 16:14
آخه چرا امروز این جوری شد؟؟امروز ساعت 6:45بیدار شدم تا آماده بشم و بعدش هم بشینم بخونم.آماده شدم رفتم بیرون (آخه خونه خیلی گرم بود)روی پله ها شستم شروع کردم به خوندن. خیلی منتظر موندم ولی نمیدونم چرا این سرویس گیجمون دوباره نیومد.با صدای هر ماشینی که از تو کوچه رد میشد فکر میکردم سرویسمه.روی پله ها