چه قدر سخته که وقتی آلارم گوشی صداش بلند میشه واسه بلند شدن بگی وای باز دوباره سحر شد؟تو باشی و تنهاییات و سفره ای که همه ی ادمای دورش بزرگ شدن و دیگه هرکس سر زندگی خودشه.
تو باشی مامانم باشه ولی بابا نباشه.تو باشی مامانم باشه ولی دیگه نتونه روزه بگیره.وبازم تو باشی و تو باشی وتهاییت.
متنفرم از همه ی ماه رمضونا.همه میگن ماه خداس ولی آخه خدا جوون پس کو بابای من ؟.چرا جای بابام تو مهمونیت خالیه؟چرا مامانم نمیتونه تو این مهمونی خوشحال باشه؟مگه ما بندت نیستیم؟واقعا حق من از مهمونیت همین بود؟جای خالی بابا و مریضی مامان؟؟؟آخه این دیگه چه جور مهمونی هست؟من هنوزم بچه ام دلم میخواست تو این مهمونیت من پیش مامان بابام بودم نه اینکه......
واسه من همه ی ماه رمضونا زشتن.خیلییییییی زشت.غروب که میشه مامان با چه ذوقی سفره رو واسم اماده میکنه.ولی وقتی میبینم سر سفره همش از دلتنگیاش میگه دیگه از هرچی غذاییه سیر میشم.
همه ی افطارها همه ی سحرها زشتن.من از ماه رمضون بدم میاد.
♥ پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:37 توسط شیدا:
برچسب:
نویسنده: هیراد دادخواه